عباس اقبال آشتيانى
395
تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )
گرفت بدين مضمون كه چون سيد عماد الدّين در حق مردم بدانديش بود جهت مصلحت ملك بقتل رسيد . سيّد از شدّت غرور اعتنائى نمىكرد و چون شنيد كه طايفهء نكودرى از سيستان عزم فارس كردهاند از اتابك ابش خواست كه به قلعهء اصطخر رود تا او به فراغت بال بكرمان لشكر كشد . ابش خاتون اين پيشنهاد را نپذيرفت و در اين اثنا كسان اتابك سيّد را چون نسبت به ابش درشتى كرده بود در كوچه بقتل آوردند ( 21 شوال 683 ) و خانهء او را غارت كرده سرش را بدرگاه ابش خاتون بردند و ابش بار ديگر زمام امور را در دست گرفت . پسر خردسال سيد عماد الدّين و بعضى از نايبان او به اردو گريخته امير بوقا را از واقعه مطلع كردند و بوقا ايلخان را بر آن داشت كه بانتقام قتل سيد و تنبيه عاصيان ابش خاتون و قتلهء سيد را به خدمت احضار كند . ايلخان فرمانى در اين باب بشيراز فرستاد ابش خاتون قبلا جماعتى از امرا را با دادن هدايائى با خود همدست ساخت و محضرهاى ساختگى را كه تهيه ديده بود جهت ارغون خان فرستاد ولى اين جمله آتش غضب ايلخان را ننشاند بلكه مأمورينى بتحقيق قضيه و جمع بقاياى مالياتى فارس به آن سرزمين روانه داشت . مأمورين به جمعآورى بقايا پرداختند ولى نسبت به ابش « 1 » خاتون جانب احترام را رعايت مىكردند تا آنكه مأمورينى ديگر از جانب ايلخان رسيدند حامل حكمى اكيد در فرستادن ابش . ناچار خاتون را بتبريز آوردند و او را با نايبانش بيرغو نشاندند و ابش خاتون و عمال او بپرداخت جريمهاى سنگين به مبلغ پنجاه تومان در حق ورثهء سيد عماد الدّين و كسان او محكوم شدند و ابش خاتون مريض شده پس از يك سال ديگر يعنى در تاريخ 684 در تبريز وفات كرد و آخرين بازماندهء اتابكان سلغورى فارس به اين ترتيب از ميان رفت .
--> ( 1 ) - صاحب تاريخ وصاف در مرثيهء او قطعهء ذيل را سروده و از آن معلوم مىشود كه نام اين اتابك ابش است نه آبش كه غلطى مشهور است : تخت را گر بخت بودى كى شدى شه زو جدا * چرخ را گرديده بودى بر « ابش » بگريستى « وارث ملك سليمان » رفت در خاك اى دريغ * كو سليمان تا بدان بلقيس خوش بگريستى چرخ هر ساعت به چشم كوكب و اشك شفق * شايدى گر در غم آن ماهوش بگريستى كوس نوبت گر بنالد ناله اين دم درخور است * جام مجلس گو كه تا در ماتمش بگريستى گل به ياد روى او چون چهره خونآلود كرد * شايد ار نرگس بر آن چشمان كش بگريستى